به گزارش خبرگزاری مهر، ایرنا نوشت: در همین روزهای پس از جنگ، بازماندگان با تجربهای روبهرو هستند که با سوگهای معمول تفاوت دارد؛ سوگی که همزمان با ناامنی، شوک، خشم و پرسشهای بیپاسخ گره خورده است. تجربهای که گاهی حتی فرصت خداحافظی را هم از افراد گرفته و آنها را با «ای کاش»هایی بیپایان تنها گذاشته است. در گفتوگو با دکتر معصومه حاتمی، فوقدکترای روانشناسی سلامت، به بررسی ابعاد این نوع سوگ، واکنشهای طبیعی در مواجهه با آن و راههای حمایت از بازماندگان پرداختهایم. حاتمی معتقد است سوگ در شرایط جنگی، تجربهای «چندلایه و پیچیده» است که بدون شناخت درست، میتواند به رنجی طولانیتر و عمیقتر تبدیل شود.
سوگ در جنگ؛ رنجی چندلایه در روزهای ناامن
معصومه حاتمی در توضیح تفاوت سوگ در شرایط جنگی با سوگهای معمولی میگوید: «در پژوهشهای روانشناسی تأکید میشود که سوگ در جنگ مقولهای کاملاً متفاوت است؛ چرا که این نوع سوگ پیچیدهتر، چندلایهتر و سختتر تجربه میشود.»او توضیح میدهد: «در سوگهای معمولی—مثلاً از دست دادن پدر، مادر یا فرزند—فرد فرصت پیدا میکند بهصورت تدریجی با فقدان کنار بیاید و معمولاً از حمایت جمعی برخوردار است. بهویژه در فرهنگ ما که آیینها و رسوم متعددی وجود دارد، اطرافیان حضور پررنگی دارند؛ یکی در آشپزی کمک میکند، دیگری پذیرایی میکند و همین حضور جمعی، حال فرد را تا حدی بهبود میبخشد.»
او تأکید میکند: «اما در شرایط جنگی، فقدانها ناگهانی، پشتسرهم و گاه جمعی رخ میدهند. این وضعیت احساس ناامنی شدیدی ایجاد میکند. فرد دیگر تنها یک نقش ندارد؛ ممکن است همزمان داغدار، بازمانده و حتی پناهجو باشد و ناچار شود چندین نقش را همزمان ایفا کند. از سوی دیگر، در این نوع سوگهای جمعی، امکان دریافت حمایت و همدلی نیز کاهش مییابد؛ چرا که همه اطرافیان نیز خود درگیر بحران هستند. به همین دلیل، سوگ در جنگ تفاوتی اساسی با سوگهای معمولی دارد و بهمراتب پیچیدهتر تجربه میشود.»
سوگهای ناتمام؛ وقتی خداحافظی ممکن نمیشود
این روانشناس با اشاره به نقش مواجهه ناگهانی با فقدان و نبود فرصت خداحافظی میگوید: «یکی از یافتههای مهم پژوهشهای روانشناسی این است که «خداحافظی نکردن» میتواند باعث ناتمام ماندن سوگ شود. حتی در سوگهای معمولی نیز توصیه میشود که فرد برای آخرین بار با متوفی مواجه شود، چرا که این امر به مغز کمک میکند واقعیت فقدان را بپذیرد و آن را ببندد.» او ادامه میدهد: «در سوگهای جمعی مانند جنگ، زلزله یا سیل، اغلب چنین فرصتی وجود ندارد. به همین دلیل، بازماندگان ممکن است با احساس انکار مواجه شوند؛ حالتی که در آن هنوز باور ندارند عزیزشان از دست رفته و گاهی تصور میکنند او بازخواهد گشت.»
حاتمی میافزاید: «در این شرایط، افکار نشخوارگونه و «ای کاش»ها شدت میگیرد؛ اینکه اگر کاری را انجام داده بودند، شاید نتیجه متفاوت میشد.» او در مثالی از تجربه بالینی خود میگوید:«یکی از مراجعانم که پدرش را در حادثه انفجار از دست داده بود، مدام به مشاجره شب قبل از حادثه فکر میکرد و میگفت اگر میدانستم این آخرین دیدار است، رفتارم متفاوت بود». او تأکید میکند: «چنین افکاری معمولاً با احساس گناه و خشم همراه است و همین موضوع باعث میشود فرد در غم خود باقی بماند، چرا که سوگ برای او «بسته» نشده است.»
واکنشهای طبیعی و مرز نگرانی در سوگ
حاتمی درباره واکنشهای طبیعی در سوگ جنگی میگوید:« پژوهشها نشان میدهند که در سوگهای جمعی، طیف گستردهای از واکنشها کاملاً طبیعی است. از بیحسی عاطفی و ناتوانی در بروز احساسات گرفته تا گریههای شدید و مکرر، همگی میتوانند بخشی از روند طبیعی سوگواری باشند.»
او توضیح میدهد: «برخی افراد ممکن است دچار بیحسی شوند، حرف نزنند یا در خود فرو بروند. برخی دیگر گریههای شدید دارند یا حتی نمیتوانند گریه کنند. اضطراب، بیخوابی، افکار مکرر و پرسشهای تکرارشونده نیز در این میان طبیعی تلقی میشود.» این روانشناس تأکید میکند زمانی باید نگران شد که این علائم برای مدت طولانی ادامه پیدا کند:«اگر این وضعیت بیش از حدود «یک فصل و ده روز»—یعنی چیزی در حدود صد روز—ادامه داشته باشد و عملکرد روزانه فرد را مختل کند، نیاز به مداخله تخصصی وجود دارد و فرد باید به روانشناس یا مشاور مراجعه کند.»
احساس گناه؛ تجربهای شایع اما زمانمند
حاتمی در پاسخ به این پرسش که آیا احساس گناه در سوگ طبیعی است، میگوید: «در بسیاری از موارد، پس از از دست دادن عزیزان، سه احساس عمده شکل میگیرد؛ دلتنگی برای تنهایی خود، حس از دست دادن ارتباط با فرد متوفی و مرور خاطرات.» او ادامه میدهد: «اگر این خاطرات مثبت باشند، حس خوبی ایجاد میکنند، اما اگر خاطرات منفی باشند، احساس گناه به سراغ فرد میآید؛ اینکه چرا رفتاری انجام داده یا حرفی زده است.» این روانشناس میگوید:« تجربه این احساس تا حدود یک فصل طبیعی است، اما اگر بعد از این مدت همچنان ادامه داشته باشد، میتواند به یک وضعیت نگرانکننده تبدیل شود و نیاز به پیگیری تخصصی دارد.»
امنیت، گوش دادن و حضور؛ سه ضلع حمایت در سوگ جنگی
حاتمی در پاسخ به این پرسش که برای کمک به فردی که در شرایط جنگی عزادار شده، اولین اقدام چیست، میگوید: «اولین اصل در سوگ، «احساس امنیت» است؛ عاملی که واقعاً به فرد کمک میکند. در فرهنگ بسیار غنی ایرانی، این احساس امنیت بهخوبی دیده میشود؛ زمانی که فردی عزیزش را از دست میدهد، اطرافیان دور او جمع میشوند، لباس مشکی میپوشند—که خود نمادی از همدردی است—و با حضور و حتی گریه، همراهی خود را نشان میدهند. در این شرایط، معمولاً اجازه داده نمیشود صاحب عزا کارهای روزمره را انجام دهد و نوعی همبستگی جمعی شکل میگیرد، گویی همه یک تیم هستند.» او تأکید میکند: «اما در شرایط جنگی، این حمایتها بهمراتب کمتر میشود. به همین دلیل، توجه به نیازهای اولیه اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ نیازهایی مانند امنیت، غذا و سرپناه.» حاتمی میگوید: «در این زمینه، اقداماتی مانند اسکان در هتلها، تأمین محل اقامت و حمایتهای مشابه، نقش مهمی در ایجاد احساس امنیت دارند و میتوانند اولین قدم حمایتی باشند.»
این روانشناس ادامه میدهد: «دومین اصل مهم «گوش دادن» است. گاهی فرد داغدار حتی تمایلی به خوردن غذا ندارد و بیش از هر چیز نیاز دارد کسی به حرفهایش گوش بدهد.» حاتمی تأکید میکند: «برخلاف تصور رایج، حمایت صرفاً به حرف زدن خلاصه نمیشود؛ در بسیاری از مواقع، «حضور» بهتنهایی کافی و حتی مؤثرتر است.» او به اهمیت برگزاری کارگاههای حمایتی در مناطق درگیر اشاره میکند و میگوید:« استفاده از روانکاو، روانشناس و مددکار اجتماعی در این شرایط ضروری است.در سوگهای جمعی، «حضور پایدار» بسیار مهمتر از کلمات است. گاهی حتی بدون گفتن جملهای، صرفِ بودن کنار فرد—مانند فعالیتهای جهادی—میتواند اثرگذار باشد.»
جملاتی که زخم را عمیقتر میکنند
حاتمی با اشاره به اشتباهات رایج در مواجهه با افراد داغدار میگوید: «پژوهشهای روانشناسی نشان میدهد که برخی جملات نهتنها کمککننده نیستند، بلکه آسیبزنندهاند.جملاتی مانند «قوی باش»، «ولش کن، همهمان میرویم»، «رفته پیش خدا، نگران نباش» یا «زمان همهچیز را درست میکند» میتوانند درد فرد را کماهمیت جلوه دهند یا فشار روانی بیشتری به او وارد کنند.» او تأکید میکند: «حتی عباراتی مثل «حداقل این کار را بکن» یا «میدانم چه احساسی داری» نیز میتواند آزاردهنده باشد؛ چرا که تجربه سوگ هر فرد منحصر بهفرد است و هیچکس دقیقاً نمیتواند احساس دیگری را درک کند.»
این روانشناس میگوید: «به جای این جملات، بهتر است از عباراتی استفاده کنیم که نشاندهنده همراهی و پذیرش است؛ مانند «کنارت هستم»، «اگر بخواهی میتوانم به حرفهایت گوش بدهم»، «میدانم اگر جای تو بودم تحملش برایم خیلی سخت بود» یا «خودت بگو چه کاری از دستم برمیآید.» او تأکید میکند: «مهم است که اجازه بدهیم فرد داغدار خودش نوع رفتار و نیازش را مشخص کند. ممکن است بخواهد تنها باشد یا برعکس، نیاز به حضور دیگران داشته باشد. در هر صورت، نباید چیزی را به او تحمیل کرد؛ بلکه باید همراه او ماند و به انتخابش احترام گذاشت.»
سوگ در کودکان؛ رنجی که با جسم بروز میکند
حاتمی درباره تفاوت سوگ در کودکان و بزرگسالان میگوید: «پژوهشها نشان میدهد که تجربه سوگ در کودکان کاملاً متفاوت است؛ چرا که کودکان درک روشنی از مرگ، جهان پس از آن یا مفاهیمی مانند «آسمانی شدن» ندارند.» او توضیح میدهد: «کودکان معمولاً سوگ را نه با کلمات، بلکه با بدن خود نشان میدهند؛ نشانههایی مانند شبادراری، گریه، ترس، سکوت، دلدرد و سردرد. برخلاف بزرگسالان که کمتر واکنشهای جسمی نشان میدهند، در کودکان بروز علائم فیزیکی بسیار شایعتر است؛ کودک ممکن است اشتهای خود را از دست بدهد، دچار ترس شود یا تغییرات رفتاری محسوسی داشته باشد.» حاتمی در ادامه درباره نحوه مواجهه با کودکان داغدار تأکید میکند: «نخستین اصل این است که حقیقت مرگ و فقدان را بهصورت ساده و متناسب با سن کودک توضیح دهیم و از پنهانکاری پرهیز کنیم.»
او میگوید: «جملاتی مانند «بابا رفته سفر» یا «بعداً برمیگردد» باعث شکلگیری تخیل در کودک میشود و وقتی این تخیل با واقعیت تطابق پیدا نکند، او را دچار آشفتگی بیشتری میکند.» او تأکید میکند: «باید به کودک اجازه داد احساساتش را بیان کند؛ حتی میتوان در حضور او گریه کرد و درباره فقدان صحبت کرد، اما همه اینها باید متناسب با سن کودک باشد. در عین حال، اگر والدین یا اطرافیان مهارت کافی ندارند، بهتر است از روانشناس یا روانکاو کودک کمک بگیرند.
سه نیاز اساسی کودک در سوگ
این روانشناس با اشاره به مؤلفههای اصلی حمایت از کودکان در سوگ میگوید:« سوگ در کودکان به سه عامل اساسی نیاز دارد؛ نخست حضور یک بزرگسال در کنار کودک، که مهمترین عامل حمایتی است.دوم، حفظ و تأمین نیازهای فیزیکی و روزمره کودک است؛ از جمله محل خواب، الگوی تغذیه و حتی در اختیار گذاشتن اسباببازی مورد علاقهاش». حاتمی میافزاید: «سومین عامل، پاسخگویی صادقانه و متناسب با سن کودک به سؤالات اوست، نه دادن پاسخهای نادرست یا گمراهکننده. این سه عامل میتواند به کودک کمک کند تا سوگ را بهتر پشت سر بگذارد.»
سوگ؛ تجربهای اجتنابناپذیر در زندگی
حاتمی با تأکید بر فراگیر بودن تجربه سوگ میگوید: «سوگ همیشه بوده، هست و خواهد بود و هیچ انسانی را نمیتوان یافت که آن را تجربه نکرده باشد.» او توضیح میدهد: «افراد ممکن است در طول زندگی بارها سوگهای فردی مانند از دست دادن اعضای خانواده یا نزدیکان را تجربه کنند و در کنار آن، سوگهای جمعی مانند جنگ، زلزله یا سیل نیز—حتی اگر یکبار در طول عمر باشد—برای بسیاری رخ میدهد.» او با اشاره به تجربههای زیسته میافزاید: «نمونههایی مانند جنگها یا بلایای طبیعی نشان میدهد که این تجربهها بخشی از واقعیت زندگی هستند و نمیتوان از آنها گریخت.»
جامعه همدلتر؛ با حضور، نه با کلمات
این روانشناس تأکید میکند: «سوگ یک فرآیند طبیعی است، اما باید بهدرستی طی شود. فضاهای جمعی نقش بسیار مهمی در این روند دارند و حضور در جمع، بودن در کنار دیگران و حفظ ارتباطات اجتماعی میتواند به بهبود فرد کمک کند.» او همچنین بر اهمیت آموزش عمومی تأکید دارد و میافزاید: «رسانهها—از تلویزیون و رادیو گرفته تا پیامرسانها—میتوانند نقش مهمی در افزایش تابآوری و آموزش نحوه مواجهه با سوگ ایفا کنند.»
حاتمی تصریح میکند: «مهمترین مهارت در شرایط بحران، «حضور انسانی» است، نه ارائه پاسخهای کامل. حتی اگر ندانیم چه بگوییم، صرفِ بودن در کنار فرد داغدار تأثیر عمیقی دارد و میتواند به او کمک کند واکنشهایی مانند بیحسی، گریه، اضطراب و افکار مکرر را بهتر مدیریت کند و سریعتر به جریان زندگی بازگردد.
او میگوید: «در اغلب موارد، سوگ—چه فردی و چه جمعی—پس از گذشت حدود یک فصل، به مرحله پذیرش میرسد. این به معنای فراموشی یا بیتفاوتی نیست، بلکه نشاندهنده کنار آمدن با فقدان و بازگشت تدریجی به زندگی است. حاتمی با اشاره به یک جمله تأملبرانگیز میگوید: «تا شقایق هست، زندگی باید کرد»؛ جملهای که بهگفته او یادآور این واقعیت است که در دل همه فقدانها و رنجها، جریان زندگی متوقف نمیشود و ادامه پیدا میکند.
نظرات کاربران