تا به حال به این فکر کرده اید که چرا وقتی باران میبارد، دوست داریم یک موسیقی غمگین گوش دهیم؟
چرا وقتی تنها هستیم یا کمی محزون یا حتی خشمگین و عصبانی، دست و دلمان میرود در پی گوش دادن به یک موسیقی غمگین؟
چه مغناطیس و جذبه ای به عنوان مثال در ترانه “Tears in Heaven” اثر اریک کلاپتون یا آثار لئونارد کوهن وجود دارد که وقتی گوش میدهیم انگار که با عمیقترین احساسات خود درگیر میشویم، جهان متوقف میشود و ناخودآگاه به خود و جهان اطراف مان با حس و حال متفاوتی گوش می دهیم.
چرا وقتی تنها هستیم یا کمی محزون یا حتی خشمگین و عصبانی، دست و دلمان میرود در پی گوش دادن به یک موسیقی غمگین؟
چه مغناطیس و جذبه ای به عنوان مثال در ترانه “Tears in Heaven” اثر اریک کلاپتون یا آثار لئونارد کوهن وجود دارد که وقتی گوش میدهیم انگار که با عمیقترین احساسات خود درگیر میشویم، جهان متوقف میشود و ناخودآگاه به خود و جهان اطراف مان با حس و حال متفاوتی گوش می دهیم.
چرا سراغ موسیقی های غمگین می رویم؟
چرا سراغ آهنگهایی میرویم مبتنی بر اشعاری که در باب تنهایی، ناامیدی و دلشکستگی و حتی اضطرابند؟ آیا این نوعی مازوخیسم است؟
نظرات کاربران